فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

327

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

؛ « المنسوجاتُ الحَرِيرِيَّة » : پارچه‌هاى ابريشمى ، سازنده‌ى ابريشم ، فروشنده‌ى ابريشم . الحَرِيز - استوار و بلند ، آنچه كه مُحرز باشد . الحَرِيسَة - ج حَرَائِس : ديوارى كه براى نگهدارى گوسفندان در پشت آن سازند ، گوسفندى كه آن را شبانه دزدند ، دزدى . الحَرِيش - ج حُرُش ( ح ) : حشره‌اى است معروف به ( أمّ أَربَع و أربَعين ) كه در زبان فارسى به آن هزار پا گويند ، - ( ح ) : حيوانى است دريائى ، - ( ح ) : كرگدن كه نام ديگر آن ( وَحيدُ القَرْن ) است . الحَرِيص - ج حُرَصَاء و حِرَاص و حُرَّاص : بسيار آزمند و حريص . الحَرِيصَة - ج حِرَاص و حَرَائِص : مؤنث ( الحَريص ) است . الحَرِيف - ج حُرَفَاء : همكار ؛ هم پيشه ؛ « حَريفُ الرجُل » : معامله‌گر و همكار مَرد . الحِرِّيف - تند و تيز ؛ « هذا بَصَلٌ حِرِّيف » : اين پياز تند و تيز است . الحَرِيق - ج حَرْقَى : اسم است از ( الاحتراق ) ، آتش زدن ، آتش برافروختن ، شعله‌ى آتش ، جاى آتش افروختن ، آنچه كه باعث سوختگى گياهان اعم از گرما يا سرما و جز آن مىشود . الحَرِيقة - ج حَرَائِق : آب كه آن را كمى جوشانند و سپس در آن آرد ريزند ، گرما ، و در زبان متداول برافروختن آتش مىباشد . الحَرِيك - مرد كمرباريك و سُست . الحَرِيكَة - مؤنث ( الحَريك ) است . الحَرِيم - ج حُرُم و أَحْرُم و أَحَارِيم : آنچه كه حرام باشد ، لباس احرام ، هر جائى كه مورد حمايت باشد ، دربار كه مورد حمايت نگهبانان باشد ؛ « حَريمُ الرجُل » : آنچه كه مرد از آن حمايت كند . از اين رو زنانِ مرد را ( الحريم ) نامند . الحَرِيمِيّ - ج حَرِيميُّون : سازنده‌ى لباسهاى احرام ، فروشنده‌ى لباسهاى احرام . حَزَّ - - حَزّاً [ حزّ ] هُ : آن چيز را بُريد ، - العودَ : بر روى چوب نشانه قرار داد . الحَزّ - رخنه يا بريدگى در چوب و مانند آن . حَزَا - - حَزْواً [ حزو ] السرابُ الشيءَ : سراب آن چيز را بالا در فضا آشكار كرد ، - الشيءَ : آن چيز را تخمين زد ، - الطيرَ : پرنده را به پرواز درآورد تا ببيند به كدام جهت پرواز مىكند و بتواند فال خوب يا بد زند . حَزَى - - حَزْياً [ حزي ] : فال زد و پيشگوئى كرد ، - الشيءَ : آن چيز را فال زد . حَزَّى - تَحْزِيَةً السرابُ الشيءَ : سراب آن چيز را به گونه‌ى بالا در فضا نمايان كرد الحَزَى - [ حزي ] : مدفوع انسان - اين واژه در زبان متداول رايج است . الحَزَاز - [ حزّ ] : پوست كه از سر فرو ريخته مىشود و به آن شوره گويند ، - ( طب ) : گونه‌اى بيمارى است كه در بدن پديد مىآيد و بدن پوست مىاندازد ، - ( ن ) : گياهى است كه بر روى صخره‌ها و ديوارها يا پوستهاى درختان ميرويد و در برابر عوارض جوّى بويژه سرما مقاومت مىكند . اين گياه سفيد يا سبز است . الحُزَّاز - مترادف ( الحَزَّاز ) است . الحَزَّاز - آنچه از غم و اندوه كه در دل يا سينه پديد آيد . الحَزَازَة - ج حَزَازَات : دردى كه بر اثر خشم در دل پديد آيد ، بد زبانى ، - ( طب ) : مترادف ( الحَزاز ) است . الحِزَام - ج حُزُم : كمربند ستور ، كمربند ؛ « حِزامُ الأَمْن » : تدابير احتياطى براى سلامتى جامعه . الحِزَامة - ج حَزَائِم : كمربند ستور ، كمربند . حَزَب - - حَزْباً هُ الويلُ أو الغمُّ : غم و اندوه در او پديد آمد ، - القرآنَ : قرآن را حزب حزب گردانيد . حَزَّبَ - تَحْزِيباً القومَ : آن قوم را به گونه‌ى احزاب گردآورى كرد . الحِزْب - ج أَحْزاب : گروهى از مردم ، افراد يك قوم كه بر يك انديشه و يك كار باشند ، سربازان و ياران آنكه از او پيروى كنند ، اسلحه ، يك حزب از قرآن ، نصيب و قسمت . الحِزْبِيّ - آنكه وابسته‌ى به حزبى باشد ، پيرو شخص يا عقيده‌ى او ، آنچه كه در رابطه‌ى با حزب باشد ؛ - « نِزاعٌ حِزبيّ » : درگيرى حزبى . الحِزْبِيَّة - حزب گرائى ، دسته‌بندى و حزب بازى ، باند بازى . الحَزَّة - [ حزّ ] : واحد ( الحَزّ ) است ، دردى است كه در قلب پديد آيد . الحِزَّة - [ حزّ ] : قاچ خربوزه يا هندوانه و مانند آنها . اين واژه در زبان متداول رايج است . حَزَرَ - - حَزْراً و مَحْزِرَةً الشيءَ : آن چيز را با حدس و گمان تخمين زد ، - حَزراً و حُزُوراً النّبيذُ او اللبنُ : شراب يا شير ترش شد . حَزُرَ - - حَزْراً و حُزُوراً النبيذُ أو اللبنُ : شراب يا شير ترش شد . حَزَّزَ - تَحْزِيزاً [ حزّ ] أسنانَهُ : دندانهاى خود را تيز كرد . حَزَّقَ - تَحْزِيقاً الضرْعُ : پستان پر از شير و فشرده شد . الحِزْقَة - گروهى از مردم و جز آنها ، يك قطعه از هر چيزى . حَزَّكَ - تَحْزِيكاً : رفت و آمد بىمورد كرد يا در كار خود زياده‌روى نمود . اين واژه در زبان متداول رايج است . حَزَمَ - - حَزْماً هُ : آن چيز را بست ، - الفرسَ : تنگ اسب را بست ، - امْرَهُ : كار خود را استوار كرد . حَزِمَ - - حَزَماً : غصه را در سينه نگهداشت . حَزُمَ - - حَزْماً و حَزَامةً : كار خود را استوار كرد و مورد اعتماد شد . حَزَّمَ - تَحْزِيماً هُ : آن چيز را بست . الحَزْم - سر و سامان دادن به كار ، - ج